مقام آشنائي را چسان شــــــــرحش دهم جانا

چو تارعنكبوتي بودكه  دو,ربرم انـــــــــداخت

دمي با ناز وتمكين كرده مجنونم به عشق خــــود

كه گوئي اخگرمهرش به قلـب ومجمرم انـــداخت

سخن سنجيده گفتن را رمـوزعشق ميـــــــدانم

لهيب چشم فتانش مر ادربسـترم انـــــــداخت

فقيروبي سروسامانه ام كرده اسـت جــــــادوئي

كه نقش روي خوبش آتشي در پيـكرم انــــداخت

سراپاشكوه ومكـــروفريب وحـــــيله ونازاسـت

كه با لاف وفايش جـرعه يي  درسـاغرم انــداخت

«حميدي » كي تـوان جستن زدام زلف پيچـــانش

هزاران حلقه محـكم  به جسم لاغرم انـــــداخت